
من، مهدیه رحمتی، زادهی اردیبهشت ۱۳۶۲، در نوجوانی راهی با نوشتن شعر آغاز شد. این راه به مرور، شکلهای متفاوتی از خلق کردن را به خود راه داد. اما تا به امروز همواره شعر همراه من در این مسیر بوده.
تحصیل در رشتهی مهندسی معماری برایم مشق دیدن جهان از دریچهی فضا بود. معماری بسیار شکیبایی و دقتنظر میطلبد. در اسکیسزدنها و پاککردنهایم برای یک بنای ساده آموختم که جزئیات بیسبب نیستند و هر انتخاب کوچک میتواند اثری ماندگار بر انسان و دنیای پیرامونش داشته باشد. عکاسی اما نگاه کردنم به چیزهایی بود که هر روز بهسادگی از کنارشان عبور میکردم؛ با آن میتوانستم زمان را متوقف کنم و لحظه را در زمانی بیپایان نظاره کنم؛ میتوانستم در لحظهای گذرا، معنایی فراتر از خودش را جستوجو کنم. آن زمان با دوربینهای آنالوگ عکاسی میکردم و عکسها را در تاریکخانه ظاهر میکردم. این تجربه واقعاً برایم شبیه شعرِ مجسم بود.
در سالهای اول جوانی، برای ادامهی تحصیل به ایتالیا مهاجرت کردم. این سفر، دگرگونیِ بودنِ من بود؛ تغییر هر آنچه را که تا پیش از آن میپنداشتم هستم. مواجهه با فرهنگی که مرا وادار میکرد دوباره و دوباره خودم را در زبان دیگری تعریف کنم. در کنار تمام تحولات و دشواریهای این تغییر جغرافیا، مهاجرت به ایتالیا اما گوهری زیبا به من بخشید: تانگو. رقص تانگو تجربهای از ارتباط و فهم انسان بود؛ درک اینکه معنا با اتصال و حرکت در تن دیگری، به بدن بازمیگردد. در جهانی که از حضور داشتن سر باز میزند، تانگو به من اجازهی فهم تعامل پیش از واژه را داد؛ جایی که بدنها بدون سخن گفتن میتوانند با هم گفتوگو کنند و یکدیگر را درک کنند. در تانگو، بدن چیزی را میگوید که زبان از گفتنش طفره میرود.
اما شاید یکی از عمیقترین و اثرگذارترین قسمتهای مسیرم، تجربهی کار در سازمانهای بشردوستانه بود. در کمپ موریا، که یکی از سیاهترین و غیرانسانیترین کمپهای پناهجویان بود، فرصتی داشتم تا انسانهایی از قومیتهای گوناگون را از نزدیک بشناسم و فاصلهی میان «ما» و «دیگری» را کوتاهتر کنم. گویی پشت تفاوتها، چیزی عمیقاً مشترک میان انسانها در جریان است؛ میل به دیدهشدن و دوست داشتهشدن؛ میل به اینکه رنجمان جایی بالاخره دیده شود و بودنمان برای آن دیگری معنا دهد. بخشی از اشعار و هایکوهایم در این کمپ سروده شد.
شاید در نهایت، هر آنچه با خلاقیت و انسان پیوند داشته باشد، برایم بیبدیل است و فکر میکنم شعر، سرشت تمام آن چیزهاست.شعر در تمام این مسیر، همیشه و همهجا همراه من بوده است. شعر خانهی امن من است؛ جایی که من در جهانش بیگانه به نظر نمیرسم. آنجا مهاجر نیستم و به تمامی خودم هستم و در آن راحت و بیدفاعم. شعر راهی است برای نزدیک شدن به چیزهایی در من که هنوز خطاب قرار نگرفتهاند و بیناماند و پیش از آنکه بدل به لغتی شوند، در من نفس میکشند. شعر چشمم را به امری میگشاید که موجود است، اما از دید پنهان مانده و خاموش است؛ شعر آن حقیقت را به رویم ناپوشیده میکند و ظهور میدهد.