از دل تاریکی
از هراسناکی
غرنده طبلی از فراخنا
که میرسد چون موجی غلتنده
شباهت به چیزی که وجود خارجی نداشت
گفتم: ”بیآزارم!”
و سرم را دوباره میان دو زانو گذاشتم.
سَر، فرو رونده
دست، عیان و گیرنده
بیرون که میزند
از انبوههی لحظه ای سیماب گون و گِلی
هر سال راس ساعتی مقرر
سبب، عاجی خراشیده مینمود
سبب، هیولایی مغلوب
سبب، مرده ریگ سیاه
خمیده بر کشسانی جنگلها
زمان مکنده و خالی از هر حقیقتی
لولیده در ذراتِ کِتامین، مابین مخاط بینی ام
به هنگام sniff
آزاااااااد جنگلی هندسی
شروع شده از پشت پلکم
وادارم میکند که بدوم و تکرار کنم
تا فرسنگها بدوم و تکرار کنم
“احساسات رقیق عن اند“
“احساسات رقیق عن اند“
عن اند
عن
عن
میگویم و میدوم از پشت پلک هام
به سمت رکتوم
به سمت اشراقی که از عنی کبود پدید آمده بود
شبیه نظارهی واپسین درخت زنده در جنگل
که از آنجا به بعد ما نشسته بودیم
و خطی باستانی در قلبهامان درک و تکرار می شد
دستخطی متصل به داربستهایی چوبی و بلند
هنگامهی غروب
“می دوونی چیه؟ میخوام از هراس کنار بزرگ ترین سیاهچاله برات بگم“
گفتم و
زُل به ظلماتی رونده
زُل به چهرهی نجیب و شاهانه ات
که زمان مطلق و بیاحتمال بود
ایستاده بودم و محاطِ شاخه ای مشئوم
گُل کرد از میان دو زانو
کنار تو بی چون و چرا
کنار تو ورای محسوسات
تسخیر میشدم
شب مقابل چشم، پیش و پس میشد
شب، زوزه میکشید و
کرانه عاری بود.