معنایی فراموش شده
فرو می ریزد
قدحِ گودِ زیر چشمهاش
سرریزِ چیزی خالی از دهان
که سرد و تبعیدیست
آن بیهود
آن بیهزینه
آن تأخیر نازک در عبارتی به لب نیامده
چون روستای خالی از سکنه در ظهر جمعه
که تلاش کرده
گرامرهای گره خورده در حنجره را یک به یک باز کند
صرف افعال در تمامی زمانها
از نفس افتاده حالِ ناممکن
روستای خالی از سکنه با صورت الوهیش
با طاقچه و پرده و تنور
دستان انباشته از نامههایی نخوانده
که همه چیز را از بر بود
گیر افتاده بر سکویی خالی و کاهگلی
کش آمده آن لغت از دهانت
دراز میشود مصاف سؤالی نامحتمل از گلو
دراز آنقدر، که میشود ابتداش را به انتهاش گره زد
با دستان بی گناه و خون ریزت
که در افقی نارنجی گریبان گیرم میشود روزی
میان پِهِنهای خشکیدهی خرابه های آغل
دستانت هزار صفحه مدرک جعل مهاجری مراکشی را دفن کرد
دستانت سنگریزه هایی کوچک و گرد کنار رودخانه
دستانت خواهرم
هزار آینه در برابر کاسه ای شیر
هزار آینه ی دیگر بر زمین مادرم
که درختان گردویش را خروار خروار نشان داد
با ذهن من به یاد آور!
پاییزی که باید تنها به قشلاق بر میگشتی
برای که عجله کردی؟
برای چه عجله کردی؟
رگهای سینه ام دوباره از غمت
رشته رشته سرشته شد
ریخته میشوم در
سرمه دانی در گذشته ات، مادر!
هنگام بازگشتش به خانه در پالون قاطری رو به احتضار
من در نامی نمایان
من در عادتی چهل ساله مضطربم
من از گوشهی آن سنگ کوچک به جهان مینگرم
بیزارم از عبا و انگشتر
”همیشه فاصله را قلمی شکسته مکتوب میکند”
و سری که باد بالایش آورده
و سؤالی که در جواب نهان باشد
و داغِ زبانم در دهانی دیگر
هستی گرفته گدازه میان دو لبخند
مرگی نیمه کاره هر روز و شب آتشم میزند
عزیزم!
گذری باز شده از لای انگشتان شب
رو به دل دلِ زیورهایِ زرینِ آذرخش
در عناد
در عناد با نظارهی آن مرغزارِ برخاسته
با اسبان آبنوسِ وحشی اش
برخاسته در پنداری سترگ
مرغزاری گریسته بر گونههای شب
غایت گرفته از میان انگشتان
چون ردپایی که به پای سنگریزه میریزد
سنگ ریزه ای کنار رود و
از آن
به تماشای جهان