آهو
میتابد
بر رنج و درد
بیآرام
بیقرار
بیچون و چگونه میتابد
بر دست خطی مُهر و موم بر پوست آهو
و سوگندی سرخ، پایِ آن
سر آهو
سری که بر دیوار کافه گریست
آهو از چشم و
چشم از جادو چگونه خبر دهد؟
چشم چپ آینه را سرمه بکش
دو دست خیس را
بر آستان کافه برگردان
سرم را به آویزِ دیوار
و کاغذی مهر و موم را به کالبد آهو
پتیارههایی که حجّت آوردند
خدای کینه توزی با تیغی در قفا
به راه دیگری رفت
دشنام به خورشید
که بر سطح میتابد و عبور میکند
نوری که واپس نمیکشد
چشم راستم کو؟
درِ کافه به دو لَت باز شد
صدای پدر از پی آمد
„جیرانیم ترلانیم“
و آهو
پنجههایی
که بازش کرده به آرامی
و آهو
که مُشک آمیخته از بسترش بیرون میزند
جیران اما
میمیرد جا به جا
میان زاویهی بازِ دو بازو
صدا گوشهی کافه
با چشمانی شبیه من و موهای جو گندمی
„بار آخر ت باشد!“
مرگ
مرگِ او درسراشیبی نرم
مرگِ او میان نسترنها
مرگِ او در کافه
قطره
قطره
خون که بر نافه میبندد
بر قبایِ اطلسش
بر پَرِّ سرخِ خروس، سمتِ راستِ کلاه
آهویی مهر و موم در قفا و
تیغهایِ معطلِ برتن
پُر میبرد زمان
تا صدا
بایستد
در ناف شکافتهی تاتاری.