در ستایش امکان
نقطهٔ پیدایش این طرح به رفتوآمدهای سالانهام به ایران برمیگردد؛ سفرهایی که هر بار چیزی فراتر از بازگشت به یک جغرافیا بودند. در هر سفر به تهران، تکهکاغذهای کوچکی را که بر آنها بریدهای از شعر شاعران محبوبم نوشته بودم، با خود به شهر میبردم و در خیابانها، ایستگاههای مترو، دیوارها، درهای خانهها، اتوبوسها، نیمکتهای پارک، سرویسهای بهداشتی و دیگر فضاهای عمومی میچسباندم. این کنش ساده، به مرور به هستهٔ اصلی طرحی بدل شد که اکنون آن را «در ستایش امکان» مینامم.
این کار برای من دو هدف داشت. نخست، ایجاد امکانی تازه برای تجربهٔ جهان پیرامون و برقراری نوعی گفتوگوی غیرمستقیم با رهگذران از مسیر شعر. تصورم این بود که شاید یک سطر شعر بتواند برای لحظهای انزوای فرد را در کلانشهری مثل تهران برهم بزند. نوشتن شعر در فضایی غیرمنتظره، هرچند کوچک و ظاهراً بیاثر، برای من یادآوری این بود که جهان امری صلب و قطعی نیست و میتواند شکلهای دیگری هم به خود بگیرد. میخواستم امکان خیالورزی را دوباره وارد فضای روزمره کنم؛ به مکانهایی که زیر فشار کنترل و تکرار، گاهی جایی برای رؤیا در آنها باقی نمیماند. هدف دوم، باقی گذاشتن ردپایی از خودم در زادگاهم بود؛ چیزی برای زمانهایی که دوباره ناچار به ترک آن میشدم. در پی خلق ابژهای هنری برای نمایش در گالری نبودم. میخواستم تجربهای گذرا، اما شاید اثرگذار، وارد زندگی روزمرهٔ آدمها شود؛ اتفاقی که ممکن است فقط چند لحظه دوام بیاورد، اما همان چند لحظه در ذهن کسی باقی بماند.
انتخاب شعر به عنوان ابزار اصلی این طرح نیز برایم اتفاقی نبود. شعر در فرهنگ ایرانی بخشی از حافظهٔ جمعی و زبان عاطفی ماست. ذهن و جان ایرانیان قرنها از خلال شعر با جهان ارتباط برقرار کرده است. سطرهایی که انتخاب میکردم، بیشتر حول مفاهیمی چون امید، آزادی، مقاومت، عشق، بقا و زندگی شکل میگرفتند. میخواستم این کاغذهای کوچک همچون نشانههایی پنهان در شهر عمل کنند؛ شبیه صدای آهستهٔ «هی» که زندانیای در سلول انفرادی به سلول کناری میگوید تا اعلام کند: «من هم بیدارم.»
این کنش برای من تلاشی بود برای ایجاد نوعی همدلی خاموش میان انسانهایی که شاید هرگز یکدیگر را نبینند، اما تجربههایی مشترک از رنج، ترس، امید و رؤیا را با خود حمل میکنند. ناشناس ماندن این کنش نیز بخشی از صداقت آن بود. برای رهگذری که در میانهٔ یک روز عادی، ناگهان با سطری شعر روی دیوار یا صندلی مترو روبهرو میشود، شاید برای لحظهای چیزی در نگاهش تغییر کند؛ شاید متوجه شود که جهان آنچنان که به نظر میرسد سرد و بسته نیست. میخواستم دست رهگذری را برای لحظهای کوتاه بگیرم و چشماندازی دیگر را به او نشان دهم؛ اینکه هنوز میتوان جهان را به شکل دیگری دید.