رفتن به محتوا

کامیاران

رز که بار انگور آورد
انگور تپه های آفتاب خورده در سرزمین‌های دور
مُو، که می‌چمد بر دیوار
بر سیم‌های خاردار و گلو
تا تو سر باز بزنی
از شاشیدن
از لرزیدن
با سُکری مدام در سپیده دم
وقتی که تا می‌شوی روی خودت
در عکسی با بیست بچه
که به خود سوزی زنی آبی چشم فکر می‌کنند
دستانت می‌ رود عقب
دور بر تخته سیاه
باکرگان گندم گون بر تشت انگورها می‌رقصند!
می رود شال را بندد دور کمر
پیش از آنکه دستانت از دست برود
دستان گچیِ مُوَلدِ خون در تهران
در برلین و رم
در دست آن زندان بان که زیر بغل‌هاش
شراب هفت ساله عرق کرده بود
با وحشت دندان‌های نیش بر لباس راه راه
وحشت دندان‌های نیش روی نامی مستعار
روی یک شنبه
در سرزمین‌های دور
آنجا که سرت روی شانه ات افتاد
و شراب در گلوگاه ریسمان
و ریسمان در زاویه ای حادّه
در دستهای زندانبان
اگر بدانی در آخرین چرخش کلید
به چه فکر می کرد
با آن ران‌های معلقِ خیس
با زبان‌های رفته از شراب
سوگند به خروسخوان
که شاهدی نداشت
طناب شل شد و انگورهای رسیده یک به یک
روی خاک افتادند